تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه


"من از پروانه بودن ها

                  من از دیوانه بودن ها نمی ترسم...

من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها

                  از بی کسی و خلوت انسان ها میترسم..."

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388 1:48 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود


يک شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود


در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش

 
قلبم غبار دارد و معنا نمي شود


بي تو شکست و پنجره رو به آسمان


غم در حريم آبي دل جا نمي شود


درياي تو پناه نگاه شکسته است


هر دل که مثل قلب تو دريا نمي شود


مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي


اما بدون تو که گلي وا نميشود


درديست انتظار که درمان آن تويي


اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود


زيباترين گلي که پسنديده ام تويي


گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود


بي تو شکسته شد غزل آشناييم 


شبنم گل نگاه مرا باز شسته است


دل در کنار ياد تو تنها نمي شود


گلدان ياس بي تو شکست و غريب شد


گلدان بدون عشق شکوفا نمي شود


باران کوير روح مرا مي برد به اوج


اما دلم بدون تو شيدا نمي شود


رفتي و بي تو نام شکفتن غريب شد


ديگر طلوع مهر هويدا نمي‏شود


 روياي من هميشه به ياد تو سبز بود


رفتي و حرفي از غم رويا نمي‏شود


رفتي و دل ميان گلستان غريب ماند


ديگر بهار محو تماشا نمي‏شود


يک قاصدک کنار من آمد کمي نشست


گفتم که صبح اين شب يلدا نمي‏شود


دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو


امروز بي حضور تو فردا نمي‏شود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387 1:0 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387 12:47 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

مذهب عشق بسوزد که چنين خوارم کرد 

بلبلي آزاده بودم که چنين خوارم کرد 

پروانه به دور شمع گرديد و پرش سوخت

من به دور عشق گرديدم جگرم سوخت

طعنه بر خواري من اي گل بي خوار مزن 

من به پاي تو نشستم که چنين خوار شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387 12:40 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

 

مقایسه دخترا با پسرا

در ادامه مطلب

نظر یادتون نره


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 10:7 قبل از ظهر توسط خاله هانی |

من اينگونه نبودم

من سرکش بودم من جوان بودم من عاشق بودم

همه جا را بر هم می زدم تا رام شدگان رم کنند. هر جا پا می گذاشتم،

نوای عشق را یادآوری می کردم و به خفتگان آن را می آموختم

آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهی احساس می کردم پرواز می کنم

آنقدر بصیرت داشتم که هنگام خروش موجها خدا را می دیدم

دلسوخته ها مرا که می دیدند از نو شروع می کردند 

پیرها مرا که می دیدند طراوت جوانی را مرور می کردند و

کودکان مرا همراز قصه هایشان می کردند

من اینگونه نبودم

عاشقان را پس میزدم تا عاشق تر شوند و معشوق را هر روز سلام می دادم

تا مگر روزی دلتنگم گردد. گلها را آب می دادم تا قدری از طراوتشان را

به من هدیه کنند. پرندگان را غذا می دادم تا برایم دعا کنند

برایشان آواز می خواندم تا بلندتر خدا را صدا زنند

به کودکان می آموختم چگونه خداوند را فرا خوانند

و به دختران یاد می دادم چگونه لبخند بزنند

به مجنونان سودای عاشقی و به معشوقان ناز را می آموختم

من اینگونه نبودم

شبها فرشته ها برایم لالایی می گفتند و در خواب خدا مرا نوازش می کرد

حافظ نیتم را می دانست و با من حرف می زد . وقتی دلم می گرفت ابرها هم می گرفتند

و می باریدند و وقتی شاد بودم برگها برایم می رقصیدند و

موجها پایکوبی می کردند 

من اینگونه نبودم

تا روزی زمین و آسمان به من حسادت کردند . برایم دامی دوختند 

تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم

در یکی از روزهای زمستان که خیلی شبیه بهار بود 

نه سرد بود نه گرم ،نه زیبا بود نه زشت، نه خلوت بود نه پر ازدحام ،

نه ابری نه آفتابی. همه چیز عادی بود

و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان قلبم را با احتیاط در دو دستم گرفتم 

و با تبسمی کودکانه آن را به تو تقدیم کردم

تو آن را گرفتی، نگاهش کردی و خندیدی 

فهمیدم ، به سادگیم خندیدی 

!

و این همان دامی بود که روزگار برای رام کردنم اندیشیده بود

و من دیگر دلم را ندیدم

دلم کجاست؟ پیش تو که نیست ؟ آن را چه کار کردی؟

لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را پیدا کنم؟

!

دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟

یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟

شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات را تنگ کرده بود؟

!

یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟ 

گم شده؟؟

می دانم هیچ کدام اینها نیست . تو آن را شکستی و

هر تکه اش را به دور دستی پرتاب کردی تا هیچ وقت آن را نیابم و دیوانه شوم

و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است

نه خروش موجی برایم زیباست

نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی

...

حتی حافظ هم دیگر به من راست نمی گوید دیگر از آن تک سوار خبری نیست

چهره ام حوصله آینه را سر می برد و صدایم برای دیگران عادت شده

کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد و دامی و تو 

اصلا نفهمیدم کی پیر شدم

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 1:31 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

به ترکه میگن: با «لوبیا» جمله بساز، میگه: کوچولوبیا

 

یه رشتی میاد تهران صبح پا میشه میبینه چهار تا آجر زیرش گذاشتن و زنش رو بردن .

 

روش دفع انگل: 3 روز فقط چایی و بیسکویت میخوری،‌ روز 4 فقط چایی میخوری در این موقع کرم میاد بیرون و میپرسه پس بیسکویت کو؟ میگیریش

 

سن خودتو ضرب در 777 كن بعد دوباره در عدد 13 ضرب كن عدد جالبي بدست مي آيد!

 

عشق يعني: چون خورشيد، تابيدن بر شب هاي دوست...؛ و چون برف، ذوب شدن بر غم هاي دوست

 

به يك عدد گردن كلفت جهت آويزان كردن بند كفش گره خورده ی ماليات بر ارزش افزوده نيازمنديم. شورای ِ هماهنگی ِ اين ور و اون ور

 

قبض تلفن همراه اينجانب گم شده است. از يابنده تقاضا می شود كه مبلغ آن را پرداخت نمايد و رسيد بانک را به عنوان مژدگانی نزد خودش نگاه دارد!

 

یارو فيلسوف ميشه ميگه : اگرخدا روبروی ما باشد و ما را به راه راست هدايت كند انسان باز هم گمراه ميشود ،چون سمت راست خدا سمت چپ ما ميشود!!!!

 

بميرد انكه غربت را بنا كرد تو را از من مرا از تو جدا كرد.....................!

 

خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه . . .

 

يه روز يك لره زن داداششو ميگيره شب زفاف زنه خيلي جيغ و داد مي كنه فردا صبحش ازش مي پرسن مگه دختر بود؟ ميگه نه اون سوراخ سي برارم بيد من يكي سي خودوم وا كردوم.

 

يه تركه مست ميكنه ميگه ولم كنيد ميخوام شورت ننمو در بيارم... ميگن چرا شورت ننتو ؟؟؟ ميگه اخه كشش كمرمو اذيت ميكنه......

 

یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه : (Life is too short.) پس دستتو از تو شرتت دربیار و اینقدر با زندگیت بازی نکن!

 

بچه قزويني ميره دم خونه همسايشون ميگه: بابام ميگه يه كاسه تف بديد. قزويني ميگه: برو به بابات بگو ما خودمون مهمون داريم.

 

ترکه یه نصفه قرص خواب میخوره تا صبح یه چشمی میخوابه!!!

 

شاعری فرموده است : مزن زن را ولی چون بر ستیزد ! چنانش زن که هرگز بر نخیزد !!!

 

ببخشید از فدراسیون تکواندو مزاحمتون میشم ، میشه جفت پا برم تو قلبتون ؟!!

 

يا ايهاالساقي ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولي تالار و شام و عاقد و عکاس و آرايشگر و فيلم و لباس و تاج و کفش و کيف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجير و سرويس طلا آنهم از آن سرويس خوشگلها... و از اين جور مشکلها

 

به ترکه ميگن چرا جورابات يه لنگش آبي يكي قرمز ؟ ميگه والا نميدونم بدبختي اينه كه يه جفت ديگه هم تو خونه دارم همين طوري

 

بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات!

 

به ترکه مي گن مي دوني چرا روي خيابون ولي عصر اين اسمو گذاشتن؟ مي گه:چون صبح و ظهر هيچ خبري نيست ولي عصرررررر بيا ببين چه خبره

 

نويسنده معروفي مي گويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد

 

یارو داشته زنش رو به زور ميكرده تو يخچال، ازش ميپرسن داري چي كار ميكني؟ميگه: ميخوام فاسد نشه !!!

 

بسيجي ميخواست عروسک بخره به صاحب مغازه ميگه ببخشيد آقا قيمت اين خواهرمون چنده؟

 

به ترکه ميگن شغلت چيه ؟ ميگه يه اطلاعاتي هيچوقت خودشو لو نميده!

 

يه روز به تركه مي گن دخترت رو به كي شوهر دادي مي گه غريبه نيست دامادمونه

 

مي دوني چرا همه جوك ها با يه روز شروع مي شه؟چون شبا مورد منكراتي داره !!!

 

چه کس می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟پیله ات را بگشا ....تو به اندازه یک پروانه زیبایی

 

با خيلي زن‌ها مي‌توان خوابيد ولي تعداد كمي از زن‌ها هستند كه مي‌توان با آن‌ها بيدار ماند. برتراند راسل

 

مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي خدارو صدا کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ چون قشنگ ترين لحظات اين دنيا قابل ديدن نيستن

 

همانطور که به زيبايي تو خيره شده ام ، با خود مي انديشم ، هرگز فرشته اي را ديده ام که در ارتفاعي چنين پايين پرواز کند

 

پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکيست حرم و دير يکي صبحه و پيمانه يکيست اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظريست گر نظر پاک کني کعبه و بتخانه يکيست

 

قلب من در هر زمان خواهان توست / اين دو چشمان عاشقم مهمان توست /گرچه لبريز از غمي درمانده ام / اين نگاهم در پي درمان توست . . .

 

نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي بر سر دار ، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار . . .

 

کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه

 

اصفهونيا رو از چهار تا چيز ميشه شناخت:

- همشون زيرشلواري آبي راه راه دارن

– هر قلوپ نوشابه كه مي‌خورن به شيشه نگاه مي‌كنن ببينن تا كجاش رفته

- جلوي در واميستن و به جاي اينكه بگن بفرمايين تو، ميگن حالا چرا نميان تو؟

- بستني ليواني كه مي‌خورن حتما درش رو مي‌ليسن

 

مي دوني نصف النهار چيه؟ شامي است كه از نهار باقي مانده.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387 12:40 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

 

بهای گناهان ما پرداخت شده است 

بهای گناهان ما پرداخت شده است - مسيح سليب   بهاربيست 

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
 شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." 
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است." 
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " 
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." 
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش  جارى شد: 
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." 
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."   
  امروز مدافع شما کیست ؟ 

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟

شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 1:17 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 1:11 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 12:54 بعد از ظهر توسط خاله هانی |

X


Home Bahar-20
Email


Archives

88/04/05 - 88/04/21

87/08/22 - 87/08/30

87/08/08 - 87/08/14
87/08/01 - 87/08/07
87/07/22 - 87/07/30
87/07/05 - 87/07/21
87/07/08 - 87/07/14
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31



Links

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان جوان
فقط بالاي 18+
دختر کبریت فروش
ماه کوچولو من
یاس کبود
كلبه عاشقان
بيا فقط بخند
رفيق باز سينه سوخته
عاشقانه
بندر نفس
پسر آفتاب
مریم حیدرزاده
آوای آزاد
بيا تو صفا
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
کسب درآمد
کد نوحه برای وبلاگ
دست نوشته های احساسی
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
..Musics Cod..
قالب های بهاربیست


LinkDump

كدهای جاوا اسكريپت
بيا تو صفا
آوای آزاد
مریم حیدرزاده
هورمودر
هیچ کسی بندریو هیچ جابندر نابو

عاشقانه
تنهای عالم
دختر شی
آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه حافظ

FreeCod Fall Hafez