|
"من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها نمی ترسم... من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسان ها میترسم..." + نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388 1:48 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387 1:0 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری + نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387 12:47 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
مذهب عشق بسوزد که چنين خوارم کرد بلبلي آزاده بودم که چنين خوارم کرد پروانه به دور شمع گرديد و پرش سوخت من به دور عشق گرديدم جگرم سوخت طعنه بر خواري من اي گل بي خوار مزن من به پاي تو نشستم که چنين خوار شدم + نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387 12:40 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 10:7 قبل از ظهر توسط خاله هانی |
من اينگونه نبودم من سرکش بودم من جوان بودم من عاشق بودم همه جا را بر هم می زدم تا رام شدگان رم کنند. هر جا پا می گذاشتم، نوای عشق را یادآوری می کردم و به خفتگان آن را می آموختم آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهی احساس می کردم پرواز می کنم آنقدر بصیرت داشتم که هنگام خروش موجها خدا را می دیدم دلسوخته ها مرا که می دیدند از نو شروع می کردند
پیرها مرا که می دیدند طراوت جوانی را مرور می کردند و کودکان مرا همراز قصه هایشان می کردند من اینگونه نبودم عاشقان را پس میزدم تا عاشق تر شوند و معشوق را هر روز سلام می دادم تا مگر روزی دلتنگم گردد. گلها را آب می دادم تا قدری از طراوتشان را
به من هدیه کنند. پرندگان را غذا می دادم تا برایم دعا کنند برایشان آواز می خواندم تا بلندتر خدا را صدا زنند به کودکان می آموختم چگونه خداوند را فرا خوانند و به دختران یاد می دادم چگونه لبخند بزنند به مجنونان سودای عاشقی و به معشوقان ناز را می آموختم من اینگونه نبودم شبها فرشته ها برایم لالایی می گفتند و در خواب خدا مرا نوازش می کرد حافظ نیتم را می دانست و با من حرف می زد . وقتی دلم می گرفت ابرها هم می گرفتند و می باریدند و وقتی شاد بودم برگها برایم می رقصیدند و موجها پایکوبی می کردند من اینگونه نبودم تا روزی زمین و آسمان به من حسادت کردند . برایم دامی دوختند
تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم در یکی از روزهای زمستان که خیلی شبیه بهار بود
نه سرد بود نه گرم ،نه زیبا بود نه زشت، نه خلوت بود نه پر ازدحام ، نه ابری نه آفتابی. همه چیز عادی بود و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان قلبم را با احتیاط در دو دستم گرفتم
و با تبسمی کودکانه آن را به تو تقدیم کردم تو آن را گرفتی، نگاهش کردی و خندیدی
فهمیدم ، به سادگیم خندیدی ! و این همان دامی بود که روزگار برای رام کردنم اندیشیده بود و من دیگر دلم را ندیدم دلم کجاست؟ پیش تو که نیست ؟ آن را چه کار کردی؟ لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را پیدا کنم؟ ! دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟ یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟ شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات را تنگ کرده بود؟ ! یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟ گم شده؟؟ می دانم هیچ کدام اینها نیست . تو آن را شکستی و
هر تکه اش را به دور دستی پرتاب کردی تا هیچ وقت آن را نیابم و دیوانه شوم و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است
نه خروش موجی برایم زیباست
نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی ... حتی حافظ هم دیگر به من راست نمی گوید دیگر از آن تک سوار خبری نیست چهره ام حوصله آینه را سر می برد و صدایم برای دیگران عادت شده
کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد و دامی و تو
اصلا نفهمیدم کی پیر شدم + نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 1:31 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
به ترکه میگن: با «لوبیا» جمله بساز، میگه: کوچولوبیا یه رشتی میاد تهران صبح پا میشه میبینه چهار تا آجر زیرش گذاشتن و زنش رو بردن . روش دفع انگل: 3 روز فقط چایی و بیسکویت میخوری، روز 4 فقط چایی میخوری در این موقع کرم میاد بیرون و میپرسه پس بیسکویت کو؟ میگیریش سن خودتو ضرب در 777 كن بعد دوباره در عدد 13 ضرب كن عدد جالبي بدست مي آيد! عشق يعني: چون خورشيد، تابيدن بر شب هاي دوست...؛ و چون برف، ذوب شدن بر غم هاي دوست به يك عدد گردن كلفت جهت آويزان كردن بند كفش گره خورده ی ماليات بر ارزش افزوده نيازمنديم. شورای ِ هماهنگی ِ اين ور و اون ور قبض تلفن همراه اينجانب گم شده است. از يابنده تقاضا می شود كه مبلغ آن را پرداخت نمايد و رسيد بانک را به عنوان مژدگانی نزد خودش نگاه دارد! یارو فيلسوف ميشه ميگه : اگرخدا روبروی ما باشد و ما را به راه راست هدايت كند انسان باز هم گمراه ميشود ،چون سمت راست خدا سمت چپ ما ميشود!!!! بميرد انكه غربت را بنا كرد تو را از من مرا از تو جدا كرد.....................! خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه . . . يه روز يك لره زن داداششو ميگيره شب زفاف زنه خيلي جيغ و داد مي كنه فردا صبحش ازش مي پرسن مگه دختر بود؟ ميگه نه اون سوراخ سي برارم بيد من يكي سي خودوم وا كردوم. يه تركه مست ميكنه ميگه ولم كنيد ميخوام شورت ننمو در بيارم... ميگن چرا شورت ننتو ؟؟؟ ميگه اخه كشش كمرمو اذيت ميكنه...... یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه : (Life is too short.) پس دستتو از تو شرتت دربیار و اینقدر با زندگیت بازی نکن! بچه قزويني ميره دم خونه همسايشون ميگه: بابام ميگه يه كاسه تف بديد. قزويني ميگه: برو به بابات بگو ما خودمون مهمون داريم. ترکه یه نصفه قرص خواب میخوره تا صبح یه چشمی میخوابه!!! شاعری فرموده است : مزن زن را ولی چون بر ستیزد ! چنانش زن که هرگز بر نخیزد !!! ببخشید از فدراسیون تکواندو مزاحمتون میشم ، میشه جفت پا برم تو قلبتون ؟!! يا ايهاالساقي ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولي تالار و شام و عاقد و عکاس و آرايشگر و فيلم و لباس و تاج و کفش و کيف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجير و سرويس طلا آنهم از آن سرويس خوشگلها... و از اين جور مشکلها به ترکه ميگن چرا جورابات يه لنگش آبي يكي قرمز ؟ ميگه والا نميدونم بدبختي اينه كه يه جفت ديگه هم تو خونه دارم همين طوري بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات! به ترکه مي گن مي دوني چرا روي خيابون ولي عصر اين اسمو گذاشتن؟ مي گه:چون صبح و ظهر هيچ خبري نيست ولي عصرررررر بيا ببين چه خبره نويسنده معروفي مي گويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد یارو داشته زنش رو به زور ميكرده تو يخچال، ازش ميپرسن داري چي كار ميكني؟ميگه: ميخوام فاسد نشه !!! بسيجي ميخواست عروسک بخره به صاحب مغازه ميگه ببخشيد آقا قيمت اين خواهرمون چنده؟ به ترکه ميگن شغلت چيه ؟ ميگه يه اطلاعاتي هيچوقت خودشو لو نميده! يه روز به تركه مي گن دخترت رو به كي شوهر دادي مي گه غريبه نيست دامادمونه مي دوني چرا همه جوك ها با يه روز شروع مي شه؟چون شبا مورد منكراتي داره !!! چه کس می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟پیله ات را بگشا ....تو به اندازه یک پروانه زیبایی با خيلي زنها ميتوان خوابيد ولي تعداد كمي از زنها هستند كه ميتوان با آنها بيدار ماند. برتراند راسل مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي خدارو صدا کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ چون قشنگ ترين لحظات اين دنيا قابل ديدن نيستن همانطور که به زيبايي تو خيره شده ام ، با خود مي انديشم ، هرگز فرشته اي را ديده ام که در ارتفاعي چنين پايين پرواز کند پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکيست حرم و دير يکي صبحه و پيمانه يکيست اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظريست گر نظر پاک کني کعبه و بتخانه يکيست قلب من در هر زمان خواهان توست / اين دو چشمان عاشقم مهمان توست /گرچه لبريز از غمي درمانده ام / اين نگاهم در پي درمان توست . . . نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي بر سر دار ، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار . . . کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه اصفهونيا رو از چهار تا چيز ميشه شناخت: - همشون زيرشلواري آبي راه راه دارن – هر قلوپ نوشابه كه ميخورن به شيشه نگاه ميكنن ببينن تا كجاش رفته - جلوي در واميستن و به جاي اينكه بگن بفرمايين تو، ميگن حالا چرا نميان تو؟ - بستني ليواني كه ميخورن حتما درش رو ميليسن مي دوني نصف النهار چيه؟ شامي است كه از نهار باقي مانده. + نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387 12:40 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
بهای گناهان ما پرداخت شده است پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟ شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟ + نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 1:17 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 1:11 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . + نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 12:54 بعد از ظهر توسط خاله هانی |
|